قلبم لق شده
دیگر سر جایش بند نمی شود
باید بروم دکتر و از جا درش بیاورم
افسوس میخورم که چرا از ابتدا معمار ماهرتری برایش انتخاب نکرده بودم ؟ که در پس لرزه های عاطفی ام خانه خراب نشوم
همیشه باید به این فکر میکردم که یک روز خانه خراب ُ تو میشوم
یک شب آویز ِ درب ِ دلت میشوم
میروم سر ِ جاده و یک ماشین دربست به مقصد دل ِ تو میگیرم
در غلظت این روزها غوطه ور شده ام
دودی و سر به زیر
در عطر تو .......
می دانستم که یک روز قـُـرقچی چشمان تو می شوم
باید قبل تر از اینها به فکر قند و شکر زندگی می گشتم و به قهوه فکر نمیکردم

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 اسفند 1388    | توسط: سوگند    | طبقه بندی: شعر و ادبیات،     | نظرات()