از این همه اغراق

سرم گیج می رود

از این سرعت عقربه های خیالی

***
بیهوده نفس می كشم

و بیهوده تر می روم

تا پشت هیچستان

گم می شوم

با كفش هایی نامرئی

تا اثری از من نماند

آن گاه

خواهی گریست

تلخ

برای گمشده ای كه نمی دانست كیست

و چرا؟!

نوشته شده در تاریخ شنبه 8 اسفند 1388    | توسط: سوگند    | طبقه بندی: شعر و ادبیات،     | نظرات()