مشکلی نیست
فقــــــــــط
روزگار غم بار است
دیدگانم نم ناک
خسته و دل زده ام از هر چیز
نای رفتن
یار نیست پای مرا
سرگذشتم نه سیاه - نه سپید
اندکی نارنجی
دوردست نیز نمایانم نیست
کور سویی که در آن تاریکی است
نه که تحریک کند
شوق مرا
بر ماندن
بر رفتن ....
مانده ام سر گردان
بر چرایی زمان
بر گذشتی که نه خوش بود - نه بد
نه که شیرین - نه که تلخ
هیچ و پوچی شد و افسوس و من سردرگم
آرزو می کنم ای کاش
دو قدم درتر از اکنونم
طعم نوری بچشم
که مرا شوق شود
غم و اندوه مرا پاک شود
نه سرابی باشد
که بسازم کوهی
و در افتم در چاه
......

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 فروردین 1389    | توسط: سوگند    | طبقه بندی: شعر و ادبیات،     | نظرات()